محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
100
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
پس ريگ اندر نشسته ، بترسيدند . و اندر ميان ايشان سه چهار تن بودند از بزرگان قريش يكى عمرو حضرمى بود و ديگر عثمان بن عبد الله بن مغيرة المخزومى و برادرش نوفل عبد الله و حكم بن كيسان بود . چون اثر عبد الله بن جحش بديدند و آن يارانش ، بترسيدند و گفتند محمّد تنى چند فرستاده است تا كروان بزند و ببرند . پس خواستند كه بدان منزل بنشينند و كس به مكّه فرستند تا مردم آيند . پس عكّاشه بر سر تل ريگ برآمد سر سترده . چون كاروان او را سر سترده بديد ، گفتند اين ماه رجب است ، ماه حرام ، و اين مردمان عرباند و به عمره كردن آمده اند . پس اين حكم بن كيسان گفت : اگر همه از مردمان محمّداند ، اين محمّد را چندانى حرمت هست كه اندر رجب حرب كردن نفرمايد و خواسته نستاند ، و هم آنجا بدان منزل فرود آمدند . و از رجب آن شب و ديگر روز بيش نمانده بود . پس آن شب عبد الله بن جحش تدبير كرد و گفتا چه كنم كه اين خواسته اى بسيار است ، و اگر فردا حرب كنم و بستانم ، به رجب اندر حرب كرده باشيم و حرمت شكسته ، و اگر فردا شكيبايى كنيم ، ايشان به مكّه اندر شوند و از دست ما بشود . پس تدبير بر آن بنهادند كه حرب كنيم و آن خواسته بستانيم كه ايشان كافراناند ايشان را حرمت نيست . چون ديگر روز بود ، كاروان بار بر نهادند . ايشان با سلاح پيش كاروان شدند . و عبد الله بن جحش و واقد بن عبد الله تير اندازان نيك بودند ، پس تيرى بينداختند و آن عمرو حضرمى را بزدند و بكشتند . و عمرو مردى بزرگ بود به قريش اندر و خليفهء بنى عامر حضرمى به مكّه اندر روشناس بودند و بازرگانان بودند . چون عمرو بيفتاد ، عثمان بن عبد الله بگريخت و باز مكّه شد . و به كاروان اندر هم اين چهار تن بودند زنهار خواستند . و نوفل بن عبد الله بگريخت . و عبد الله بن جحش [ عثمان بن عبد الله و حكم بن كيسان ] را بگرفت و دستها ببست و آن كاروان را بربود ، و روى برتافت و به باديه اندر شد و روى به مدينه نهاد با ياران و خواسته ، و آن دو اسير ببرد . پس خبر به مكّه شد . مكيّان از پس بيامدند و اندر نيافتند و باز گشتند . و عجب داشتند و گفتند حرام بشكست و ماه حرم را حرمت نداشت ، و به رجب اندر كس